تبليغاتX
جزيره ای در جزيره
تراوشات خاکستری
 خداحافظی!!!

امشب یه تصمیمی یهویی گرفتم و اون اینکه بالاخره باید به دلیل پاره ای از مسایل وبلاگ رو تعطیل کنم. از دوستانی که در این مدت وقتشون رو تلف کردند و حدیث نفس یکی از گمشدگان لب دریا رو تحمل کردند و از اون بدتر و وحشتناک تر نظر هم می دادند و اونایی که می خواستن نظر بدن و پشیمون می شدن و از تمامی عوامل، تدارکات، امپکس و نودال و نور و تصویر و ... تشکر می کنم.

 

نوشته های دیگه من رو پس از یکمی بزرگتر شدن، شاید وقتی دیگر و شاید جایی دیگر ببینید.

 

اگر بر جای من غیری گزیند دوست، حاکم اوست

حرامم باد گر من جان به جای دوست بگـــزیــــنم

|+| نوشته شده توسط مزدک الشعرای سابق در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387  |
 نکته ها

یه شایعه دیگه هم به واقعیت تبدیل شد. وزیر اقتصاد هم رفت. نکته در اینجاست که برید ببینید نفت ریزی شده یا نه! یه چیزایی می گفتن.

یه جزیره ای به ما گفت که به آدمی که «.....» باشه، میگن بسکوت!! نکته این قضیه اینه که تعریف ما از بسکوت (خوردنی های غیر از صبحونه، ناهار و شام) غلط بود چون ممکنه به آدما هم بگن بسکوت! پیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

یه جزیره ای دیگه می گفت که از اینکه شما به اون بالا بالاها (سمت های کهکشانی!!) رسیدید خوشحالم! نکته اینکه: نکنه اینم از اون شایعه های فوق باشه! من رسما و شدیدا تکذیب می کنم. چون اساساً من از بلندی و بالا مالاها و پشت بوم می ترسم مثل «...»

و بالاخره اینکه تیم کوه نوردی جزیره هم کار خودش رو شروع کرد، در اولین برنامه این تیم دره آذرپاد رو فتح کرد! نکته اش اینه که اگه می خوای به اون بالا بالاها برسی باید به «هیچی نیستی» برسی و تکون نخوری.

په چته؟!! (اصطلاح تخصصی- بدون لهجه جزیره ای فایده نداره!)

|+| نوشته شده توسط مزدک الشعرای سابق در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387  |
 مزخرفات اقماری
خیلی آپدیت بودیم، حالا باید برای نابغه آینده قرن هم قلم فرسایی کنیم! اشکال نداره، حیفه که این استعداد و استثنای بشریت رو بذاریم تلف بشه. کانادایی هم مثل همیشه مارو شرمنده کرده با پیشوند های امیدوار کننده و پسوندهای همچنان ناامید کننده!!

گربه سیاه را چه غم از پیاده شدن در ایستگاه پنچرشدگان لب دریا که هرگاه بر نام تو اطراق می کنند به سرمنزلی سفید و بی برو برگرد زمان تکیه می کنند و تو آن را به سان سپیدی کران نه توی آتی می بینی و بسا نمی بینی آن تاریکی پس آن را قبلش. چه گویی و چه پرسی که خودی و ندانی چه خود را چه می بینی.

در طلب زهره رخ ماه روی

می  نگرد  جانب  بالا دلم

اون قبلیارو اصلا جدی نگیرید، هرچی اومد، نوشتم!! سادیسم هم بد دردیه!! کانادایی هم یه چیزایی می دونست که پسوند «بیکار» رو برام انتخاب کرد. ولی الان من دقت می کنم مزخرفاتم چندان هم بی معنی نیست. به به  ،   به به!!

|+| نوشته شده توسط مزدک الشعرای سابق در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387  |
 بیماری اقماری

دیروز یکی از دوستان اقماری ما یه سری حرکات عجیب و غریب توی شکمش احساس کرد و راهی بیمارستان شرکت شد. از اونجایی که این حرکات امواج پرتلاطمی ایجاد کرده بود و بیم آن می رفت که عنقریب به يک سونامی تاریخی در انتهای دالان شکم منتهی شود، دکتر محترم پس از معاينات معمول، در نسخه ايشان مرقوم فرمودند :

 ¿ $©£¢ ¥ﮯﯞﮩ§£¤ ORS ¶‡‰$©£¢

می دونم نتونستید خط دکتر رو درک کنید ولی یه ذره اگه دقت مي کرديد به نتایج جالبی دست پیدا می نمودید. بله گلاب به روتون، ORS.  بعد دکتر من باب تذکر به این دوست پر تلاطم ما فرمودند که طبق دستور مصرف نمایید. باشد که سفت و محکم شوید. معاينه عالی محترم!

با توجه به قانونمندی این رفیق محترم، ايشان طی تماسی با سرپرست مربوطه و اعلام مراتب ناخوشی ایجاد  شده، پرسش کردند که : جناب رییس شما چه دستور می فرمایید؟!!

حال شما اگه جای سرپرست ایشان بودید چه دستوری می فرمودید؟! نظرات شما باعث اعتلای علمی و مدیریتی خواهد گردید.

|+| نوشته شده توسط مزدک الشعرای سابق در جمعه سی ام فروردین 1387  |
 حکايت گزارش ها
امروز هم گلاب به روتون، کلاً به گزارش نویسی طي شد.گزارش مهمترین فعاليت ها، گزارش مهمترين پروژه ها، پاسخ به سوالات در قالب گزارش و گزارش گزارشهای تهيه شده! 

ما هم شديم مثل قزاق های زمان ...(نمی دونم، همون زماني که قزاق ها بودن) که برای ترسوندن مردم جای کلتشونو خالی می بستن به کمر مبارک! کار ما هم شده خالی بندی. قبلاً فکر می کردم فقط بازاری ها و بنگاه دارا از این روش ارتزاق می کنن، اما ظاهراً خودمونم کم الکی نيستيم!

بیچاره ....

ولش کن خدا خير داده ....  

|+| نوشته شده توسط مزدک الشعرای سابق در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387  |
 عکس روز یکم!

دليل اينکه چند روزه خبری ازم نیست چیزی نبود جز این :

 

ثنا خانم

|+| نوشته شده توسط مزدک الشعرای سابق در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387  |
 حکایت روز آخر 86

ما که به  هر  مناسبتی  ماشینمون  خراب  میشه،  امروز  به  مناسبت  ملی  شدن  صنعت  نفت  و  به  علت  اعتراض  به  نوسازی  خودروهای  فرسوده، داتسون  Camery  مون  رو  بردیم تعمیرگاه  تا  ضمن  رفع  اشکالت  فنی  مشت  محکمی  به  دهان  خودروهای  مدل  بالا از قبیل  الگانس  و  شرکا بزنیم.  پس  از 3  ساعت  پرسه زدن  و باز  و بسته کردن پیچ و  مهره های دهه چهل به گمان اينکه سال 87 را با خودرویی احیا  شده شروع خواهیم کرد به خونه برگشتم، اما در اين مسیر پی بردم که کور خوندم و در سال 87 کما فی السابق در  خدمت داتسون خواهیم بود. بنابراین به اطلاع همگی دوستان و آشنایان می رساند که نگارنده حاضر است خودروی خود را به همراه 3 میلیون تومان وجه نقد به متقاضيان تقديم نمايد. البته اين 3 ميليون قیمت پايه بوده و برنده مزايده پس از معرفي متقاضيان و «من مزيد» اعلام خواهد گرديد.

خدا خیرت بده مرحوم مصدق!

|+| نوشته شده توسط مزدک الشعرای سابق در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386  |
 گرد و خاک دوستان
۱- يه جزيره ای ديگه بدون نام و نشان وارد دنیای مجازی شده ، البته اگه کامران خان بذاره بچه های جدید الاحداث پا بگیرن. بهتره دوست جدیدمون خودشو معرفی نکنه چون کامران خان و خدم و حشمش ملوکانه دستور دادن که قصاب باشی ترتیب ایشان را بدهد. خدا خیرش بده یعنی خدا بخیر کنه!!

۲- اصلا مهم نیست ولی جهت اطلاع و بايگاني، من دوباره رفتم انقلاب چن تا کتاب و CD زبان ابتیاع کردم. نمی دونم چرا هر چی از اینا می خرم هنوز زبانم در حد ای بی سی دی ... باقی مونده!!

۳- پیشاپیش پایان سال ۸۶ رو به تمامی دوستان تسلیت عرض می کنم چون همگی باهم یه سال دیگه رو با اراجیف اینجانب تلف نمودید. سعی می کنیم در سال جدید اگه کوچولومون بذاره کمک کنیم وقتتون بیشتر به بطالت بگذره! تا سال ۸۷ خداحافظ نداریم، چون بازم میام.

|+| نوشته شده توسط مزدک الشعرای سابق در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386  |
 ادامه عبارات جزیره ای

دو تا عبارت جزيره اي يادم اومد که فراموش شده بود و اگه نگم حق مطلب ادا نشده :

پييييييييييييه!! علامت تعجب! در هنگام کف کردن بيش از حد با يه لحن خاص به کار می رود!

بسکوت!: از لحاظ نوشتاری همون بيسکويت است ولي به لحاظ معنايي به هر چيزي که خوردني باشه و صبحونه و ناهار و شام نباشه ميگن بسکوت!

|+| نوشته شده توسط مزدک الشعرای سابق در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386  |
 خدا خيرت بده!

خدا خيرت دهد اي دوست، تويي آن کو به شهر خود سری بودی و سامانی، به يک مجموعه رخداد و حوادث ، کمی غوغای نفت و آن حقوق آن چنانی اش، به هر صورت شدی نفتی وليکن نفتي نفتی، به طوريکه چنان رفتی و برگشتی، که تا گشتی تو تندیسی به اقماری!!

خدا خيرت دهد اي دوست، تويي آن کو کنی ناله ز امروز و ز فرداها، چه خواهد شد همی آيا؟ بیایم يا روم زينجا؟ شده پر فيش تو از قسط اقماری، کسوراتت شده زنجیر، فرارت از جزيره هر دمی محدود، شوی پیر و سر بی زلف و بی مويت همی پر نور! عباراتت همه بی فعل و بی فاعل!

خدا خيرت دهد اي دوست، بیا آخر، برو ديگر، بدين ميدان شک، مي دان که هرگز مي نبايد تا ابد چرخيد. به يک راهي مسيرت مي شود هموار ، همين يکبار راهت را نشانی ده، نشانی ده، نشاني را نشاني ده... 

مخور اين خربزه با پوست، خدا خيرت دهد اي دوست! 
|+| نوشته شده توسط مزدک الشعرای سابق در دوشنبه بیستم اسفند 1386  |
 true رفته!!
امشب می خوام در مورد يه سری اصطلاح های تخصصی تو جزيره مطالبي رو به عرض برسونم. 

true رفته!! وقتی یه کاری احياناً ، خدای نکرده درست انجام بشه اصطلاحاً ميگن true رفته!! همين ديگه! فهمیدید؟! true رفت؟؟!!

خدا خيرت بده!! وقتی یه نفر يه خبط يا سوتی بزرگی انجام بده، اصطلاحاً بهش ميگن خدا خيرت بده!! البته نه اینجوری، با يه لحن خاص که اينجا نميشه نشون داد. مثال :  خدا خيرت بده!! چرا داداشمو کشتی؟!

ه!!! تعجب نکنید. این حرف به تمامی افعال افزوده می شود. نرفتیه! نبرديه! نرسوندمه! شديه!

تاب خوردن! هر وقت خواستید برید یه جایی تاب بخورید اصطلاحاً ميگن تاب خورديد! منم مثل اينکه لهجه گرفتمه!! 

چندتا اصطلاح ديگه هم هست : چول شدن!! ، رام صید (!!wrong side) ، اپريزال!!!!! ، تِيم (time) و ....

 

|+| نوشته شده توسط مزدک الشعرای سابق در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386  |
 کمیته مجازات!
۱- با توجه به استقبال گسترده دوستان من باز به سبک کامران قدم رنجه نموده و به فضای مجازی بازگشتم.

۲- من نمی دونستم این دوستان چقدر چرت و پرتايي که من بعضی وقتا می گم رو جدی می گيرن. امروز يه بنده خدایی سوال کرد فلاني کجاست؟ منم که فلانی رو دیده بودم گفتم فلان جا، گفت چه کار می کرد، طبق معمول هميشه که حرف حسابی از دهنم بيرون نمياد گفتم نمی دونم لوله ترکيده بود؟ نفت ريزي شده بود يا ...  نيم ساعت بعد فهميدم کار به اداره صادرات و رييس منطقه و ... کشیده شده که نفت ريزي شده!!! چرت و پرت هم که نمی گیم میگن پکره! روانی شده! خل شده!

۳- علی دایی هم شد مربی تیم ملی، من که موندم. اين همون علي داييه که يه سال و نيم پيش واسه سرش جايزه گذاشته بودن؟! توی اين مملکت ... بازهم رفتيم تو سياست! استغفرالله ....

۴- کميته های شرکت هم يکي پس از ديگري افتتاح ميشن : کميته نه گفتن به متقاضيان انتقالي، کميته دک کردن متقاضيان وام، کميته هوا کردن سوتی ها، کميته تحول استراتژيک!!

۵- بعد از ۲ ماه اومدي، روده درازی هم می کنی! هيچي نيستي مسعودخان! جدي ميگم! «هيچي» اون قديما خيلي بود.

|+| نوشته شده توسط مزدک الشعرای سابق در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386  |
 جلسه
سلام ، در ادامه سلسله جلسات دامنه دار و دامن گيرمون، امروز جلسه اي داشتيم با افراد فرهيخته شركت اعم از روسا، مديران و در يك كلمه تصميم گيرندگان اصلي شركت. واما موضوع، بررسي فني يك پروژه بود كه به نتايج قابل توجهي نيز دست يافتيم، اول اينكه اداره فلان غلط كرد. دوم اينكه فلاني بيخود كرد. سوم اينكه بلانسبت يك نفر كه توي جمع بود، پدرسوخته بازي در نياريد، يعني اون يه نفر اين مجوز رو داره. نتايج ديگه‌اي هم گرفتيم كه به دليل تخصصي بودن زياد، از سواد مخاطبين خارج می باشد و ما نمي تونيم بشكافيمش.  

ولي در كل توي اين جلسه پر بار جاتون خالي يود،‌ هم كركر خنده رو از دست داديد و هم ميوه و مخلفاتش رو. ايشالا جلسه بعد همه با هم توي هشتمین گوشه (اصطلاح تخصصی خارک!)

|+| نوشته شده توسط مزدک الشعرای سابق در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386  |
 مظلوميت
به مناسبت ايام شهادت ابا عبدالله اين مطلب رو از دست نديد.
|+| نوشته شده توسط مزدک الشعرای سابق در سه شنبه دوم بهمن 1386  |
 عدم حضور
عدم حضور نه به خاطر بي حوصلگي و خستگي، كه از بي انگيزگي است. هر كاري انگيزه خواهد و نوشتن هم. ما نيز آدميم و نه مستثنا از ديگر آدما. جوهر فلسفه نوشتن مزدا، چونان آدميان هر لحظه به مرگ خود نزديك مي گردد. شايد اين مجال، اندوهي باشد بر عدم وجود خواننده، شايد غم نامه ايست تا خواننده را جذب كند. شايد هم افسرگي قلم است كه ساعتي مي گذرد و از آن پس، فراموش مي شود.

كسي مي دونه من اينجا چه كاره ام؟!! شما چي؟! شما چه كاره ايد؟!!

لعنت به «اين فلسفه»!!

|+| نوشته شده توسط مزدک الشعرای سابق در جمعه بیست و یکم دی 1386  |
 رویای کودکی!
امشب فهمیدم این اتفاقاتی که چند ساله برام می افته تعبیر خوابی هست که تو دوران کودکی دیدم. یه شب وقتی ۸ یا ۹ ماهم بود و یادمه به لحاظ مسائل امنیتی سفت و سخت منو بسته بودن، در عالم رویا دیدم که ریش و سبیل در آوردم و بزرگ شدم و همینجوری پله های ترقی رو دو تا یکی طی می کنم، یه دفعه به یه پاگرد رسیدم که مثل یه دشت می موند و هر چی جلو می رفتم دیگه پله ای نبود که برم بالا. اولش فکر کردم رسیدم به ته قضیه و شدم آخر همه چی! یه دفعه بیدار شدم و دیدم خیلی سنگین شدم و بوی بدی احساس کردم و ....

زمانی که فکر کنی شدی آخرش، همون زمان به آخر خط رسیدی.

|+| نوشته شده توسط مزدک الشعرای سابق در پنجشنبه سیزدهم دی 1386  |
 اكازيون

بشتابيد ، تور 14 روزه شركت، با يك تور چند تير بزنيد: سياحت، زيارت، آموزش و ...

 

-          استفاده از خودرو هاي 6 ، 12 و 24 ساعته

-          آموزش لذت مديريت ، با حضور مدير مجرب پروژه تحول

-          گردش دو روزه نامه در اتوماسيون با حضور اعضاي هيات مديره و سرپرستان

-          اسكي بر پرو‍ژه تحول در آبعلي

-          پرورش مديران آينده با انجام انواع آزمايش هاي روان شناسي

-          ....

 

....عجب صبري خدا دارد....

|+| نوشته شده توسط مزدک الشعرای سابق در سه شنبه یازدهم دی 1386  |
 حق

بعضي وقتا فكر مي كنم كه حق من بيشتر از اين حرفاست، اگه مغزم بكشه بيشتر فكر كنم به اين نتيجه مي رسم كه چي؟ حالا حقت بر فرض بيشتر، چي مي خواي؟ پول بيشتر؟ سمت بالاتر؟ كوفته؟ يا ... اصلا ببينم توي اين خراب شده تو چه خدمت عظيمي به خلقت و بشريت كردي كه حقت بيشتره، حالا كه اينجوري شد بايد يه چيزي هم بدي خاك بر سر، خجالت بكش!

فكر كنم يه خورده تو فكر كردن زياده روي كردم ، خودم هم به غلط كردن و... افتادم .

(...) هم يكي از تيكه كلامهاي « كامران خانه » كه من نمي تونم بشكافمش .

|+| نوشته شده توسط مزدک الشعرای سابق در پنجشنبه ششم دی 1386  |
 ترافیک

الان كه اين متن رو دارم آماده مي كنم، در مسير شرق به غرب خيابون خواجه عبدالله در بين 7 تا ماشين، توي ترافيك گير كردم و هيچ كار ديگه اي از دستم بر نمي آد. اگه ايراد نمي گرفتن همين جا خاموش مي كردم و پياده مي رفتم سر كار و زندگيم! از فردا هم فقط پياده روي! اين دو بيت هم به يمن راه بندان باراني تقديم به لحظه هاي باراني، ببخشيد ترافيكي شما:

چو بنزين  جيره بندي  مي شود هي

به پايان اين  ترافيك،  كي  شود  كي

به صبح و ظهر و بعدش عصر و مغرب

به دود و دم  شود  اين  زندگي  طي
|+| نوشته شده توسط مزدک الشعرای سابق در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386  |
 پرواز
دير يا زود بايد رفت، چه باك از تاخير، مانده اي لنگ در هوا كه بماني يا بروي. اين هواپيما بالاخره مي پرد و تو همچنان نظاره مي كني آنان كه مي مانند و آنان كه مي روند. مي دانم روزي خواهد آمد هواپيمايي كه تو را با خود خواهد برد، اين هواپيما نه از شهر ديگر، كه از درون خود توست كه مي آيد. پس باند را براي فرود آماده كن كه دير يا زود بايد رفت.
|+| نوشته شده توسط مزدک الشعرای سابق در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386  |
 برای سیامک
این روزا اتفاق جالبی نمی افته، شاید هم هر اتفاقی می افته برای من عادیه، می خواد یه وام خفن باشه، برق رفتگی باشه، روزمره گی باشه، بی مزه گی باشه، ول معطلی باشه، انتقالی باشه، روز آخر اقماری باشه، روز اولش باشه، یا چه میدونم برد فلان تیم یا باخت بهمان تیم باشه، مشخص بودن یا معلوم نبودن بعضی چیزا باشه، اون چیزی که می خوای باشه، باشه، نباشه و یا....

چیزی که مهمه برای همه آدما، اتفاقات اینجوری یا یه جور دیگه می افته، اما اونکه می مونه ماییم! نه، نه! اشتباه نکنید، ما هم باید بریم، بالاخره نوبت ما هم میشه. حالا که اشک توی چشماتون جمع شده! اینو بگم که امشب یکی از بچه های نیک پایانه ها، آقا سیامک ، بعد از ۱۷ سال کار در جزیره امشب جشن خداحافظی داشت. البته اسم جشن به خاطر نفس جدایی دوستان نیست و باقی ماندن خاطرات خوش هدف اصلی این برنامه بود. به هر حال  «باید گذاشت و گذشت» 

يه چند تا عكس جالب رو توي اين سايت ببينيد.

|+| نوشته شده توسط مزدک الشعرای سابق در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386  |
 آنگاه...
آنگاه كه عاشق شده اي در پي ياري، افسرده شدي چاره نداري، يا پول نداري تو دريغ از دو هزاري، يا پتك بدان كله بي مغز زده ضربه كاري، باري شده اي احمق دنيا و همي آطل و باطل، تويي قاطي و پاطي، همو شاكي گيتي كه به عالم بدهي فحش فراوان كه چرا، از چه مرا كرده روان بر سر دوران، که شدم عاجز بيچاره و بي كاره مفلوك.

آنگاه تويي در پي يك راه فرا راه، آنگاه تو برسوزي و برسازي و بگريزي از اين چاله بدان چاه!

گه گاه كني چت، با جنس مخالف، ID تو هم جنس مخالف!، گه گاه كني چپ، با فيلم درامي، يا آكتور نامي، جت لي و جنيفر، يا جولي و مايكل، گه صحبت و تعريف، ز هر كار و ز هر كس، از غيبت و تهمت، شيرين و چه شيرين و چه شيرين، گه گاه شوي مست، از ديدن بازي، آهنگي و سازي، گه گاه كني دود، پولت به سه تا سوت، شنگولي و منگول؟؟؟؟!

آنگاه، تو در مهلكه افتادي و آخر به يكي راه شوي راحت و شادي، آنقدر خوري مي كه شوي مست، تا آنكه ز سختي بكشي دست.

آنگاه تو بشنو، اين گفته «مزدا»، با سر برو اندر، در آب حقايق، مشكل نشود حل، با خوردن آن مي.
بشكاف تو آن هسته مشكل، آنگاه غني كن، آن نوترون خنثي، تا حل شود و راه تو بنمايد از اين راه.

|+| نوشته شده توسط مزدک الشعرای سابق در سه شنبه بیستم آذر 1386  |
 بازی

بود دنيا همه بازي، همه دانيم، نيازي نيست بر سازي، نباشد جاي هر قرتي بدين بازي، بود رازي كه گر با آن توان سازي، نباشد بر سرش نازي، نيازي ...

چو تيم آبي و قرمز چمن را مهملي دارند بر بازي، يكي آبي شود آبي، يكي قرمز شود قرمز، همه رويا، همه غفلت، همه در خواب و بي خوابي، نمي دانند آخر اعتبار رنگ آبي، قرمز و خاكستري، نارنجي و زرد و بنفش و قهوه اي و سبز؟

چو فصل، آخر شود حالي، يكي آبي شود قرمز،‌ يكي قرمز شود آبي، به بيداري تو در خوابي در اين بازي.

در اين دنياي وانفسا، سياست را نمي يابي پدر، مادر، نياكان را، دبليو بوش بر طبلي بكوبد جنگ و در آخر، ميانش صلح و ما هر يك تماشاچي اين بازي و آن بازي و ....

|+| نوشته شده توسط مزدک الشعرای سابق در شنبه هفدهم آذر 1386  |
 بیا و خوبی کن
این کامران خان رو ما کشف کردیم! معروفش کردیم! لینکیدیمش! حالا توی وبلاگش در مورد چند تا شدن بویلرسوت ما قلم فرساییده! ماشالا هزار ماشالا عفت کلام رو هم به سلامتی هر چی لوطیه قی کرده.  هر چی نهی از منکرش می کنیم، انگار نه انگار كه انگار!

كامران جون ، دوستت دارم!!

گفته بودم كه با گيوتين دارت مي زنم!! روش اعدام من اين جوريه! خط بالا را ۱۰۰۰ بار بخون. فقط به فريدخت گير نده. اون بي گناهه!!

پوزت خورد كامران خان؟! ۲-۰ به نفع تو! حالا بچرخ تا بچرخيم.

توي اين سايت نريد: http://entehaha.blogfa.com

|+| نوشته شده توسط مزدک الشعرای سابق در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386  |
 فيلترينگ ذهن

دگر باره نما بر ما يكي ديگر از آن آيات پنهاني

عطا فرما يكي صافي ،‌ يكي فيلترُ، بر سر در مشغول و نا همگون ، همو كاندر نهاد هر كسي آخر نهادي،

كه تا ابتر شود آن فكر نابخرد، همان آشفته حالي و همان اخبار بيهوده كه از هرسو برد يورش به سوي مغز بيچاره، به سان كرم هاي وب، كه نورتون هم توان، نتوان كه پاكش كرد از فولدر، سرانجامش بود هنگيدن و شات دان.

خداوندا بده فرصت، كمي دقت به «مزدا» و نما فورمت همان ذهنش، كه تا خالي شود از آن همه ويروس نافرجام.
|+| نوشته شده توسط مزدک الشعرای سابق در دوشنبه دوازدهم آذر 1386  |
 
 
بالا